اینها لباس اندوه است نه خود اندوه
و اندوه من به هیچ چیز خارجی شبیه نیست
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٦ ق.ظ توسط سارا امينيان
پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦
ساعت ۶ بعد از ظهر است تو آمده ای ، در طول راه به تمام خاطرات گذشته و آن دلهرهای
بی پایان و این خیابانو آن کافی شاپو این ماشینو و حتی این روسری فکر می کنم آنقدر فکر
می کنم که یادم می رود دکمه های مانتویم با لباسی باز از زیرش باز است با نگاهی هرزه که
ازپیرمردی می گیرم به خود می آیم .... می خواهم چیزی بگویم که خنده ام می گیرد پیش خود
می گویم همین سینه های سفید در عصری جمعه برای تو کافیست تا خرسند باشی .. به
مقصد رسیده ام ، پله ها را با این پاشنه های بلند سه تا یکی می کنم ... به تو می رسم
و چند نفر دیگر ، در تمام مدت گپ و گوپ با آنها به این فکر می کنم که دقایقی دیگر در این
فضا با تو تنها خواهم شد ، اتفاق می افتد ، دوستان تنهایمان می گذارند ، من مانده ام و
اینهمه دلهره که می دانم به شدت بی خودی است اما نمی توانم جلوی خود را بگیرم به قول
یکی از نزدیکانم هر وقت فکری و عصبیم اعمالم سریع می شود ، به گفته آن عزیز آنقدر سریع
چای می ریزم که تقریبا انگار نریخته ام ، لیوان نصفه نیمه را به نشانه ای راحتی کنارم می گذارم
سیگار را روشن می کنم تو کماکان خیلی عادی صحبت می کنی ، نشانه ای از تو نمی گیرم
پیش خود می گویم عجله نکن حتما شروع می شود ، وای که تو در بی خودی حرف زدن
استادی ، حوصله ام سر می رود باید برویم ، می رویم ، یک عالمه ماجرا از دیشب و پریشب
و پس پریشب و هزاران سال قبل تعریف می کنم، بی خودی است ، ولی تو همه را جدی
می گیری ، پا به پای من به داستانهای بی سر و ته من جان می دهی ، یادم است که
خوب می دانستی که من در ساختن داستان استادم خصوصا از نوع بی سر و ته و لی کماکان
بی خودی بحث میکنی ، گوشهایم خسته شده اند ، تو می گویی می گویی می گویی
و من گوش نمی دهم ، ماجرا را که می خواهم عوض کنم از در کبری و صغری وارد می شوم
یه خورده شوخی بی مزه یه خورده کلنجار با روحیه تو تا شاید به نتیجه برسم ،
سکوت می کنی سکوت سکوت
در دل می خندم می گویم پیروز شدی سارا پیروز
من به امید هزار و یک حرف صورتم را متوجه ای جمله تو می کنم
تو نگاه نمی کنی حتی نگاه
به اتوبانی بی انتها خیره می شوی
و مرا در داستان زندگی دیگری وارد می کنی
رویم را بر می گردانم
و پشیمان از پرداخت هزینه ای گزاف
بر ای نمایشی بی سر و ته
به خود لعنت می فرستم
پیاده می شوم
و تنهای می گویم خدا را شکر
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢۱ ق.ظ توسط سارا امينيان
دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
سالها ست که گوشم با توست
ایکاش حرفی بزنی
و مرا از خلوت بی وجدانی خویش در آوری
خیانت را نه به تو
به خود حرام می دانم
زیراکه زاده ای خیالات مهربانی ام
که فقط تصویرشان از آن من است
اشکال از تو نیست
از ماست
از همان دوران کودک بودنمان
پریشان حالتر از پیش
می پندارم هست، هر آنچه که باید باشد
و ادامه می دهم
چونان گذشته
حتی صبور تر از گذشته
صدایم را بلند تر نمی کنم
قول می دهم
چونان همیشه خاموش باشم
شاید صدایی شنیده شود
که گوش من سالهادر انتظار شنیدن
آن
زندگیش را باخته است ..............................................................
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٠ ق.ظ توسط سارا امينيان
شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
چه می دانم
شاید باید به نگاهی فشرده
دل خوش می داشتم
و از سمت و سویی
آوارگی را پناه می دادم
این اگر بهتر نبود
بی شک دیگری هم
بدتر نبود
چه می دانم
اگر می دانستم که هیچ نمی دانم
پاهایم را جمع می کردم
تا دستهایم حرکت کنند
آنها همیشه بیشتر از من می مانند
چرا که بهتر از من می دانند
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٥ ق.ظ توسط سارا امينيان
چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
صبحانه ای ۴ روز مانده
خشکیده از نان و پنیر
گره خورده با خستگی
کنار میز کوچک
بوگرفته از ته مانده ای سیگار
چند شمع خاموش
لیوانی شکسته از ترس
لباس خواب آبی
فرورفته در راحتگاهی پریشان
آدمی تنها
بوی سگ به بغل
یک قلم یک کاغذ
یک عمر حسرت
یک عمر مرور
دو پله ای سربالایی
به آنور دیوار
یک پنچره باز به خواب فردا
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠۸ ب.ظ توسط سارا امينيان
دوشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
اشکال از تو نیست
سینه ات یخ زده است
در اقیانوسی بیگانه
حست را جا گذاشتی
مرا که ترا بسان فرشته ام می دیدم
در قلب سرد آن کشور لعنتی دفن کردی
نگاهت آنچنان سر د است وساکت
که مرا بی اختیار می ترساند
از من هم میخواهی
هم هیچ نمی خواهی
صدایم آزارت می دهد
می دانم
اما من تمام احساسم را از همان ده سال گذشته
در بودن تو
در آن اقیانوس غمزده
پنهان می دارم
زیرا که هنوز می پندارم تو نسیم ترین نسیم دنیایی
حتی اگر یخ زده باشی
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٤ ق.ظ توسط سارا امينيان
دوشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
نیمه ای کار رهایت کردم
شاید بزرگ شوی
تو بزرگ نشدی
موهایم سفید شد
و
دستانم کهنه
خسته تر از همیشه ترا به دوش می کشم
شاید تنها راه رفتن را بیاموزی
که اولین قدمت در زندگی
بزرگت کند
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٩ ق.ظ توسط سارا امينيان
دوشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
آهای با توام
با توئی که ساعتها و روزها
را از فرط سبکسری
می گذراندم
یادم است روزگاری
نه چندان دور
بویت مدام مرا به خود مشغول می ساخت
اما
امروز
در سر مستی
پایکوبی فصل از تو
می رقصم مانند همیشه می رقصم
می رقصم و داستانهایم را
به هوا پرتاب می کنم
داستانهایی که فقط تو بودی و تو
از تویی که تو نبودی و من
ابله وار
می پنداشتم
احساسم هستی
آن نیازهای شبانه مرا چه عجیب فریب داد
آن رستوران خیالی
آن اتوبان ترسناک گمراهی
و آن دستان بنظر پیچیده رویایی
همه را به همان
شعری فروختم که تو عاشقش بودی
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱۸ ق.ظ توسط سارا امينيان
دوشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
من مرد ه ام بی حتم
مرا کشته اند
جنازه ام را بی حال رها کرده اند
قیچی به دست
ایستا ده اند
که بند وابستگی من را
از دلشان پاره کنند
گریه هم نمی کنند
نگاه هم حتی
فریاد می زنم
منم
من
آن کوچک همیشه آرام بی تاب
به چه اجازه ای چشمان مرا بسته اند
چرا پلک هایم سنگین است
فریاد می زنم
نمی خواهم بمانم
می خواهم حرف بزنم
گرمم است
این ملافه اندازه ای سنگینی یک دنیا
سنگین است
خیس شدم
دیگر اثری از من نیست
حتی اگر تا پایان دنیاها فریاد زنم
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱۱ ق.ظ توسط سارا امينيان
